
امروز برای اولین بار توی یه آزمون استخدامی شرکت کردم . یه برگ امتیازبندی بهمون دادن . هر چی بیشتر می خوندمش ، بیشتر احساس ِ بی مصرف بودن بهم دست می داد . به مدارک دانشگاه های مختلف ، امتیازهای مختلف داده بودن . با اینکه این رو می دونستم ، اما بهم برخورد . کاری به اون اداره ندارم . از طرز فکر ِ اونایی که بالا نشسته ان و تصمیم می گیرن ، بدم اومد . ما دانشگاه آزادی ها ، همون درس های دانشگاه دولتی رو خوندیم و به همون اندازه هم سخت درس خوندیم .
به معدل های مختلف هم ، امتیاز های مختلف داده بودن . یه آب ِ یخی ریختن روم . اُه خدای من ! معدل ِ من اصلاً توشون نبود . یعنی معدل ِ من حتی از حدأقل هم پایین تر بود . همون لحظه ، تمام ِ سنگینی ِ کار ِ سابقم ، کمکی که نداشتم ، خستگی ِ راه ِ دور ِ دانشگاه ، استرس ِ انجام ِ کارها ، استرس ِ نق زدن ها و قیافه ی برج ِ زهر ِ مار ِ رئیس ِ سابقم ، استرس ِ نگاه های پُر از سرزنش ِ استاد ، مشکل ِ عاطفی ام ، چشم های خیسم ، افسردگی ، قرص ها ، دوستان ِ خوبی که هیچ وقت نداشتم ، حمایتی که کمبود داشتم و ... رو یادم اومد . دلم می خواست چنان بکوبم به سر ِ خودم که تا گردن برم زیر ِ زمین . با این معدل ِ پایین ، خجالت می کشم بگم بیش از چهارسال ، درس نخوندم ، بلکه فقط گـُه خوردم . مدارک کامپیوتر هم امتیاز داشت . با اون مدارک ِ کامپیوتر ِ صد سال پیش که من دارم ، تقریباً از خودم نا امید شدم . تنها مواردی که آب ِ یخ روی سَرَم نریختن ، مدارک ِ معتبر ِ زبان و سابقه کاری ِ مرتبط بود . البته اینا باعث نشدن که دیگه خجالت نکشم . من یا باید این معدل ِ پایین رو یه جوری جبران کنم ، یا برای تمام ِ عمر ، همیشه سَرَم پایین می مونه و احساس ِ بی مصرفی دارم .
نشسته ام و دارم وبلاگ ِ هما رو می خونم . طنز گونه ، در مورد ِ پرفسور ِ آمریکایی اش نوشته که در اثر ِ دوچرخه سواری ، کمرش گرفته ( به قول ِ هما ، کمرش گفته قرچ ! ) . هی می خندم که یهو رگ ِ گردنم می گیره . آخ ، درد می کنه . چقدر جدّ ِ این پرفسور تند بود . اصلاً من یه جور ِ خاصی از کارهای این پرفسور خوشم میاد . و همینطور از حرف زدن ِ هما .
درسته که توی این دنیای واقعی ، هیچ دوستی ندارم ، اما توی دنیای مجازی ، یه عالمه دوست دارم . دوستانی که اصلاً من رو نمی شناسن و حتی نمی دونن که من خواننده ی وبلاگشون هستم ، اما من روزانه های چند سالشون رو خونده ام و مدت هاست که خواننده ی وبلاگشون هستم . همه شون رو دوست دارم . وقتی وبلاگشون رو می خونم ، احساس می کنم که یکی از دوستای خوبم ، روبروم نشسته و من رو توی شادی ها و غم هاش شریک می دونه . اون برام حرف می زنه و من با دیدن ِ خنده هاش قهقهه می زنم و موقع ِ ناراحتی هاش ، بی صدا اشک می ریزم . همین الآن توجه کردم که تمام ِ این دوستان ِ مذکور ، مؤنث هستند . آرزوی دیدنشون رو دارم . شبنم ، ساناز ، گلی ، صمیم ، هما و ... . هر کدومشون به یه نحوی الگوی من هستند .
امشب ، با مریمی تلفنی حرف زدم . بهش می گم می خوام در مورد ِ فلان مشکل ِ زن ها با خدا حرف بزنم ، می گه " من قبلاً حرف زده ام . گوش نمی کنه " . با هم قرار می ذاریم که جفتی ، در مورد ِ این مسئله ی بس خطیییییییر ، با خدا حرف بزنیم . بانوان محترم می تونن مشکلاتشون رو برای ما به صورت نظر ِ خصوصی بذارن که ما توی جلسه مطرح کنیم .
دارم جملات آموزنده رو توي كامپيوترم مرور مي كنم كه مي رسم به اين جمله :
Would you like you if you met you ?
و به هم مي ريزم . چون تا حالا توجه نكرده بودم به اين مسئله . حالا مي فهمم چرا خيلي آدم هاي خوب وارد ِ زندگي ِ من شدند و زود رفتند . بايد بگم كه جواب ِ خود ِ من به اين سؤال ، خير هست . و ديگه غصه نمي خورم و دنبال ِ دليل نمي گردم كه چرا من رو نخواستند .
قول مي دم كه خودم رو عوض كنم . قول مي دم رفتارهاي ناپسندم رو تغيير بدم . نه به خاطر ِ اونا . بلكه به خاطر ِ خودم . كه اگه يه روز با خودم ملاقات كردم ، خودم عاشق ِ خودم بشم و حاضر نباشم خودم رو از دست بدم .
آهاي تمام ِ آدم هايي كه نارو زديد ، بي معرفتي كرديد ، حسادت كرديد ، زيرآب زديد !
و حتي شما آدم هايي كه عاشقم كرديد ، طردَم كرديد ، بي وفايي كرديد ، رنجونديد ، روحم رو خط خطي كرديد !
من از هيچ كدوم ِ شما ناراحت نيستم .
شما بد كرديد ، چون خودم اين رو خواستم . هميشه عقل و احساسم درگير بودند و هيچ وقت به توافق نرسيدند ، اما من هميشه طرف ِ احساسم رو گرفتم . اعتراف مي كنم كه هر بار ، با هر كدوم ِ شما آشنا شدم ، صداي خدا رو مي شنيدم كه مي گفت don't اما من توجه نمي كردم .
اين جمله رو خوب به خاطر مي سپارم كه مي گه :
When God says don't, he means don't hurt yourself.
بايد بهتون بگم كه :
متاسفم .
من ديگه خودم رو نمي رنجونم . من از اين به بعد ، به خودم اجازه نمي دم كه از شما و آدم هاي شبيه شما ، بخواد كه بيايد روي روحش خط هاي عميق بكشيد . و حالا آزاديد كه از ذهن ِ من بريد بيرون . حافظه ي من ، شده مثل ِ رُمان ِ وداع با اسلحه ي ارنست همینگوی ، كه يه عااااااالمه شخصيت توش هست و آدم گيج مي شه كه كي به كيه . همه تون بريد . مي خوام يه خونه تكوني ِ اساسي كنم .
پی نوشت :
امین توی وبلاگش نوشته بود :
بقول جمالزاده " ذهن آدمی حکم موزه ای رو داره که تعداد انگشت شماری از اشخاص مث مجسمه های سنگی در اونجا تا آخر عمر پا برجا و استوار می مونند، در حالی که هزاران نفر دیگه مث تماشاچی بیکار و بی نام و نشان می آن و می رن و اثری از اونها به جای نمی مونه " .
و نارنجي همچنان همون آدم ِ مخالف ِ چتره . توي روز باروني قدم زنان تمام ِ ويترين مغازه ها رو نگاه مي كنه ، خريد مي كنه و شش ساعت براي تاكسي مي ايسته و مثل جوجه آب كشيده مي شه و اصلاً هم ناراحت نيست ، تازه كيف هم كرده . چون عاشق ِ بارونه .
متن ِ زیر ، نوشته ی گلی هست که توی بلژیک داره دکتراش رو می گیره . طرز ِ فکرش رو دوست دارم :
" مدت ها پیش ، شوک بزرگی رو از سر گذروندم که وقتی جریان داشت مطمئن بودم به آخر خط رسیدم . اما خواستم و موندم و دوباره بلند شدم . خیلی از چیزهایی که اون سیل با خودش برد رو از نو ساختم ، خیلی هاش رو هنوز به دست نیاوردم . زمان میبرن و من انقدر صبور هستم که دوباره به دستشون بیارم . مطمئنم . قول میدم دوباره به دستشون بیارم .
به اوضاع مسلطم و این خودش بهم آرامش میده . دیگه نمیذارم هیچ سیلی اختیار چیزی رو از دستم بگیره . همه اون چیزهایی رو که با خودش برد دوباره به دست میارم . قول میدم . "
" تو هفته گذشته خواهرمون عروس شد ، در نهایت سادگی ، وسایل زندگی همه خوشگل و شیک اما همه کاربردی ، هیچ وسیله اضافی خریداری نشد . خونه شون سه تا کوچه پایین تر از ماست ، هفته گذشته همش به چیدن و مرتب کردن خونه اش گذشت ، عروسی هم نگرفت ، امروز از ماه عسل بر می گردند . دیشب من و اون یکی خواهرم خونه شون رو پر از گل کردیم ، تو اتاق خوابشون شکلات گذاشتیم و رو میزشون یک کاغذ عشق ، کاغذی که بابا با دستهای نیمه ناتوانش براشون یادداشت گذاشته بود ، بهشون خوش آمد گفته بود و براشون آرزوی خوشبختی کرده بود ."
جمعه صبحه . نشسته ام و دارم وبلاگ ِ گلپر رو می خونم . این پاراگراف رو که تموم می کنم ، دست هام رو جلوی صورتم می گیرم و بی صدا اشک می ریزم . هر کلمه ی این متن ، دلیلی ست برای گریه ی من .
خوشحالم که یه دوست ِ خوب دارم . مریمی رو می گم . درسته که کیلومترها از هم فاصله داریم ، به ندرت صداش رو می شنَوَم و بیشتر ِ اوقات از طریق ِ sms با هم حرف می زنیم ، اما بازم خوشحالم که هست و می تونم روش حساب کنم .
مریمی !
ممنونم به خاطر ِ اینکه افکار و باورهام رو مسخره نمی کنی .
ممنونم به خاطر ِ درک ِ ت .
ممنونم به خاطر ِ راهنمایی هات .
ممنونم که هستی .

دو سه ماهیه که توی خونه مون ( اتاق ها ، حیاط و دستشویی ) پونصدپا می بینیم . ظاهراً توی خونه ی همسایه ها هم دیده شده . من اسمش رو گذاشته ام پونصدپا ، چون اندازه اش نصف ِ یه هزارپاست . اولاش حساس بودم ، اما الآن اینطور نیستم . تا حالا چند تاش رو توی دستشویی کشته ام ، یکی توی حیاط و یکی رو توی هال . تعدادش فقط این نیست . ظهره و من خوابم ، و هی حس می کنم یه چیزی داره روی بازوم رژه می ره . با چشمای خوابالو ، از توی یقه ام ، یه نگاه به بازوم می اندازم و می بینم جناب ِ پونصدپا هستند ، نه مورچه . و یهو خواب از کله ام می پره و دو متر می پرم هوا و خواهری میاد کمکم که لباسم رو در بیارم . با سوتین نشسته ام و هی هراسون دارم لباس رو می تکونم . پیداش نمی کنم ، می گم نکنه توی موهام گیر کرده باشه . خواهری که روی فرش ِ تیره و هزار رنگ پیداش می کنه ، خیالم راحت می شه و می گیرم می خوابم . این موقع بود که آقای پدررر زحمت کشید و کمی به فکر فرو رفت و مادر بهش گفت که پودر ِ سمی بخره . داداش کوچیکه می گه این چیزی نیست که . من هر شب توی اتاق ِ مادر بزرگ ، چند تاش که میان روم رو می گیرم و پرت می کنم اونطرف . ساعت چهار صبح دارم الگو می کشم ، که یهو می بینم یکی اش داره به سرعت به طرفم میاد . زیر ِ دستم پُر از روزنامه ست . می ره و لای روزنامه ها گم می شه . هر چی می گردم ، پیداش نمی کنم . وقتی فقط یه بار ، خونه رو جارو می کنم ، بیش از 14 پونصدپای مُرده ی خشک شده ، روی فرش و کناره های دیوار پیدا می کنم . توی اتاقم هم چند تا مرده اش رو پیدا کرده ام . دیگه برام عادی شده . وقتی می بینم ، انگار چوب ِ سیب می بینم . وقتی خواهری کنار ِ اون دیواری که من یه عالمه هزارپای مرده اونجا پیدا کرده ام ، می خوابه ، بهش می گم برو اون سمت ِ اتاق بخواب . کون ِ مبارکش رو نیم متر می کشه اونطرف تر و به حالت ِ اریب می خوابه . بهش می گم هووووو خیلی دور شدی ؛ دیگه هیچ هزارپایی بهت نمی رسه .
می دونید عکس العمل ِ پدرررر در مورد ِ حرف ِ من که می گم باید یه کاری بکنه ، چیه ؟ می گه باید خدا رو شکر کنید . این که چیزی نیست . خونه ی مردُم ، مار داره . و ما هم لذت می بریم از این حرف ِ پدرررر ، و دیگه هیچ نگرانی نداریم !!!